هوا گرم است. سر ظهر و آفتاب عمود روی سرم. ایمیل را باز می‌کنم تا آدرس را چک کنم. چند متر جلوتر رفته‌ام و مجبور می‌شوم برگردم. شماره پلاک را نگاه می‌کنم. خودش است. در را باز می‌کنم و وارد می‌شوم. اطلاعات را به مرکز تحویل بسته‌های اینترنتی می‌دهم و جعبه را تحویل می‌گیرم. پنج کیلو برایم سنگین است اما ناچارم دستم بگیرم. اتوبوس نزدیک است می‌دوم تا به او برسم. ترجیح می‌دهم دو ایستگاه تا خانه را پیاده نروم. پسر نوجوانی آشفتگی‌ام را می‌بیند و بلند می‌شود تا من بنشینم. روی صندلی بغضم می‌شکند. اشک‌هایم جاری می‌شود و تلاشی نمی‌کنم تا مانع‌شان شوم. به بچه‌های معصوم فکر می‌کنم. به پروانه‌ها. به آن‌هایی که قرار است داروها را دریافت کنند. که اگر این همه سنگ اندازی نبود خودشان بی‌واسطه از نزدیک‌ترین داروخانه محل بسته را دریافت می‌کردند. بعد به امام عزیز فکر می‌کنم. باید شکایت‌ها را پیش او ببرم از این روزگار بی‌وفا.

‌‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۰ساعت 23:19  توسط Faeze  |