قرار کافه مالنگو ست. گفته بودم ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۱ خودم را می‌رسانم. ۱۰:۵۰ رسیدم. با چشم دنبالش کردم و گوشه انتهایی کافه یافتمش. مطمئن بودم زودتر از من رسیده است. همیشه سر ساعت می‌رسد. یحتمل از ۱۰:۳۰ آن‌جا بوده. حرف زدم و حرف زد. بیشترش تکراری. یک‌ بار دیگر گفتم نه. به انحاء مختلفی که بلد بودم. نه گفتن برایم آسان نیست. آن هم مقابل فردی که درخواستی دارد و من از اجابت کردنش عاجزم. آن هم مقابل فردی که بارها خودش را تا قامت من خم کرده و پایین کشیده است. نه گفتن برایم آسان نیست و تلاش کردم نه بگویم بی‌آنکه نقطه‌زنی کرده باشم. تیرها را بی‌هدف رها می‌کردم و دوست داشتم به هدف ننشیند اما امتیازش را بگیرم. در نهایت موفق شدم. صد امتیاز، بی‌کم و کاست. عشق مفهوم عجیبی است. این را بارها در این صفحه نوشته‌ام. امروز مقابل یک عاشق خلع سلاح شده بودم و توانی برای دفاع از خودم نداشتم. پرسید بگو چه باید بکنم؟ گفتم نمی‌دانم و این نمی‌دانم سخت‌ترین پاسخ عمرم بود به کسی که چشم در چشمم دوخته است...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت 18:17  توسط Faeze  |