|
|
سیاوش قمیشی دارد میخواند: تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی، تو تنها نموندی که حال دل بیقرار رو بفهمی...
عشق چیز عجیبی است. درست همان لحظهای میآید و مینشیند کنارت که هرگز گمان نمیکردی. مثل رگبار ناگهانی باران در یک روز آفتابی داغ. مثل سر بر آوردن جوانهای سبز از دل ترک خورده خاک. تا لغزش اولین قطرهاش را و برآمدگی اولین برگ سبزش را نبینی باورش نمیکنی. اما او هست. آمده است کنار تو و نشسته است جایی در میانه قلبت. جایی که هرگز گمان نمیکردی.
خواستم وسط غرغر کردنهای این چند روزم به سیستم اداری و بالا و پایین کردنهای مکرر پلههای ساختمان شماره یک و دو، یک تشکر ویژه کنم از خانم جیم که من را میشناخت و من او را نه! ولی خودش بدون درخواست من تماس گرفته به آقای الف و به او گفته که نامه مذکور را مرقوم فرماید! و نمیدانسته که چند دقیقه قبل با ناامیدی از دفترش بیرون آمدهام، در جوابش که گفته بود سیستمها بهروزرسانی شده و من لیست سالهای گذشته را ندارم سرم را به دیوار فرضی کوبیدهام و به حال خودم و سیستم بهروزرسانی شده و فایل اکسلی که نیست تاسفها خوردهام...
خانم جیم که اینجا را نمیخوانی؛ ممنونم که به اندازه چند تماس برای من وقت گذاشتهای و برایت مهم بوده که کارم را به سرانجام برسانی. لطفاً همیشه همینطور بمانید ما هم سعی میکنیم هر جا که بودیم مثل شما باشیم.
#زیباییها_را کنار_مشکلات_ببینیم
#خانم_جیم_زندگی_خودمان_باشیم
یاسر عرب نوشته چطور مشکل شوری آب سنگان -یکی از مناطق سیستان و بلوچستان- با کمکهای مردم منطقه و هزینه یک میلیاردی حل شده.
بعد از تصفیه با بخشی از پسماند آب شور که مقادیر زیادی املاح داره و برای محیط زیست مضره گیاه سالیکورنیا کاشتن که با آب شور رشد میکنه و تغذیه بسیار مناسبی برای دام محسوب میشه، با بخش باقی مونده هم استخر پرورش ماهیهای شورزی احداث کردن که باعث اشتغالزایی شده. آخرش هم گفته این مجموعه بدون کمک هیچ نهاد دولتی الان روی پای خودش ایستاده و داره روزانه برای سیهزار نفر پنج لیتر آب شیرین تامین میکنه...
این مشکلا که مشکل نیست برای جمهوری اسلامی
یعنی مشکلی نیست که قابل حل کردن نباشه
چرا نتونستیم مردم رو راضی نگه داریم؟
اضافه شود به مصائب بعد از نبود شما...
قصه پر غصه غیزانیه به وقت پهلو گرفتن کشتیهای نفتکش به مقصد ونزوئلا
چطور بگوییم؟ لا خیر بعدک في الحیاة...
"بغضی کنیم و اشکی بریزیم و حالی ببریم و دلمان سبک شود و بخشیده شویم و خلاص؛ این شاید اوج تحویلگرفتن و عزّتتپانکردن و احترامی باشد که خرجِ دعاها میکنیم. اما بعید است که خدا همچین عبادتهای گلوبلبلی را برایمان پسندیده باشد.
همان اوائلِ اعمال ماه رمضان در مفاتیح، دعای حجّ است که هر روز این فرازش حسابی به چشم میآید: «اسألک أن تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک... از تو درخواست میکنم که به وسیلهی من دشمنان خودت و دشمنان پیامبرت را به قتل رسانی» و این تازه غیر از دعای هر شبی است که در آن، لیلهالقدر را با حجّ و شهادت گره زدهاند: «و لیلهالقدر و حج بیتک الحرام و قتلاً فی سبیلک فوفّق لنا»
و در شب قدر ـ که قلب ماه رمضان است ـ گفتهاند باید با شهداء همراه شویم: «اسألک... أن تجعل... روحی مع الشهداء» تا روحمان در کنار کسانی قرار گیرد که روحشان برای دفاع از اسلام پَر زده.
از آن طرف، اختتامیهی «افتتاح» را با «وانصرنا به علی عدوّک و عدوّنا» آذین بستهاند و پایان ماه مبارک و دههی آخرش را به دعای «یا ملیّن الحدید لداود» پیوند زدهاند و ما را یاد آهنی انداختهاند که خدا برای داود نرم کرد تا پیامبرش هر روز یک زره برای جنگ بسازد.
آن دعای هر روز را هم که کار را تمام کرده و در رمضانِ رحمت و مغفرت، خشم هر روزهی خدا را برای دشمنان رسولش خواسته: «یا رب محمد اغضب الیوم لمحمد و لابرار عترته و اقتل اعدائهم بددا و احصهم عددا و لا تدع علی ظهر الارض منهم احدا... ای پروردگار محمد؛ همین امروز به خاطر او و خاندان پاکش غضب کن و دشمنانشان را در پریشانی و پراکندگی بکش و آنان را یک به یک بشمار و بر روی زمین احدی از آنان را باقی نگذار»...
معلوم نیست کی بتوانیم از عبادتهای گلوبلبلیمان دربیاییم و با دعاها قلب را طوری صیقل دهیم که سرش را از برف دربیاورد و به جنگ بین کفر و ایمان نگاه کند و باورش شود این یک دعوای حقیقی است که بخاطر عمق عناد و غلظتِ غیظ دشمن، به کلّی سرباز و افسر و فرمانده احتیاج دارد و با رمضان طوری هوای نفس را بسوزانیم که دلمان دلدل نکند و به خط بزند و وارد معرکه شود و آبرو یا فکر یا مال یا جان یا هویتش را خرجِ «قدرت اسلام» کند.
این شب جمعهای، باز خدا روحالله خمینی و شمّ فقاهتِ دشمنشناس و ابرقدرتسوزش را غرق انوارِ ساکن کربلا کند که رمضانمان را با فریاد بر سر کفّار حربی ترکیب کرد و مسلمین را به یاد پیامبری انداخت که فرماندهی بیست و چند جنگ بود و در کتابش، سوالی پرسیده که محک ایمان و دینداری را جلوی چشم و دلمان قرار میدهد:
ـ أم حسبتم أن تدخلوا الجنه و لمّا یعلم الله الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین...؟!؟"*
امروز عکسهای شهادت سردار را ورق زدم، رسیدم به آن دست و انگشتر. نتوانستم ادامه بدهم. دوباره همه خیالات و تصوراتم از شب سیزده دی نود و هشت قطار شد پشت هم. از مکالمات احتمالی بعد از پیاده شدن از هواپیما تا سوار شدنشان در ماشین. اینکه حتما سردار و ابومهدی صندلی عقب نشستهاند و کمی قبل از ساعت یک و بیست دقیقه بامداد دست دور شانه هم انداختهاند، خاطراتشان را با هم مرور کردهاند و مثل همیشه دلبرانه با هم خندیدهاند. شاید حتی زیر لب این شعر را برای هم زمزمه کردهاند «غمت مباد که دنیا زهم جدا نکند، رفیقان در آغوش هم گریسته را...» و زیر چشمی به هم نگاه کردهاند و تنگتر از قبل دست یکدیگر را فشردهاند...
من نمیدانم آن شب چه میان شما دو نفر گذشته است. بعد از بیست هفته هنوز فکر و خیال میکنم و هر شب جمعه روحم پرواز میکند حوالی فرودگاه بغداد نزدیک ماشین نیمسوخته شما...
ما با خودمان عهد کردهایم تا ابد داغدار شما بمانیم. همان شب به وقت اذان مغرب درست وسط میدان فلسطین. وقتی بیتوجه به هیاهوی اطراف در آغوش هم اشک میریختیم و به شما فکر میکردیم. ما عهد کردهایم تا آزادی قدس در راه شما استوار بمانیم و اینبار در مسجد الاقصی به وقت پیروزی یکدیگر را در آغوش بگیریم... به حق روزهای پایانی رمضان دعایمان کنید که تا تحقق آرمان بلندتان پای عهد و پیمانمان با شما بایستیم...
* متن از محمدصادق حیدری